تبليغاتX
....هوا را از من بگیر ،خنده ات را نه

....هوا را از من بگیر ،خنده ات را نه


++ ما از بلاگفا رفتیم و کووچ کردیم اینجا  ++

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 9:17  توسط سپیده 


تولدمون رو فردا توو خونه ی جدید برگزار

 می کنیم...

و بلاگفا رو به دلیل بی احترامی به حقوق کاربرانش

تحریم خواهیم کرد....

بعله!

+ نوشته شده در  شنبه 2 مرداد1389ساعت 11:45  توسط سپیده  | 


بلاگفا رسماً ما را نمود...

نمردیم و معنی تا دقایقی دیگر و تعمیرات جزئی رو فهمیدیم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 مرداد1389ساعت 8:25  توسط سپیده 

شاید از جرم دیروزه که به این روز افتادیم...


نمی دونم چرا چند وقته همه به خانوما گیر می دن... چرا همیشه سخت ترین شرایط و زشت ترین حرف ها در مورد ما گفته می شه و در مقابل کمترین امکانات و حقوق به ما تعلق می گیره!!!...// این اتفاق نمی افته چون زن ها این جوری ان... اون اتفاق می افته چون این شکلی نیستن... چرا عینک آفتابی ت رو سرته وقتی تو سایه راه می ری و دو تا دستات پره... لاکت چرا این رنگیه... مانتوت چرا این شکلیه... اصلا کلا خودت چرا این فرمی ی... چرا بچه می زایی.. چرا نمی زایی... چرا باهوشی... چرا خنگی...// چه می دونم هزار کوفت و زهرمار دیگه ای... حالا هم که افاضات فرمودن 70% فساد جامعه زیر سر هم جنس های بنده اس... کم مونده بکننمون تو گونی...

نمی دونم تا حالا اشعار طنز آقای عالی پیام رو شنیدین یا نه... ولی الان دوست داشتم این یکی که تو یکی از شب های شعر خونده بود رو اینجا بذارم... شاید بعدا یه سری دیگه اش رو هم گذاشتم... خیلی فکاهیه...بد نیست بخونینش...

با دو گوشم شنیدم از شیخ کبیر... روز جمعه بر فراز منبری...

شیره ها رو خورد و حکمت در نمود... گفت ای شیره سراپا شکری...

بعد از آن فرمود این طوفان و سیل... در اروپای به این پهناوری....

هست از بی بند و باری زنان... بی حجابی ، لخت و عوری، دلبری...

گفتم ای شیخ عجل صد آفرین... بر چنین کشف ثقیل الباوری...

مانده ام انگشت بر لب از کجا، کرده ای این کشف... خیلی محشری...

این چنین کشف هوا پُلتیک را... ثبت باید کرد، ثبت محضری...

تازه فهمیدم شقیقه با گوزن(*)... ربط دارد در بلاد کافری...

تخم کفتر خورده ای ای ناقلا ؟؟؟ کین چنین افکار را می پروری ؟؟؟

من گمانم وحی بر تو می شود... مرگ من، جون قلی ، پیغمبری؟؟؟

ورنه این همه اسرار را از کجای خویش در می آوری؟؟؟

من شنیده بودم این حرف ظریف... هر کجا جنگ است و در هر کشوری...

 پای یک زن در میان باشد ولی...نه امور جوی و بالا سری...

این اگر باشد استدلال تو... بهتر از هر کس خودت مستحضری...

خشکسالی در بلاد مسلمین... از گناه چادر است و روسری...

رودها خشک و درختان زرد رو ... مُرد گاو مَشت حسن از لاغری...

 تا ببارد برف و باران از هوا... در هوای سرد ماه آذری...

امر کن زن ها یه کم شل تر کنند... روسری را این وری یا آن وری...

تا مگر باران ببارد بر زمین... محض ابروی زری، خال پری...

بعد از آن درویش کن چشم خودت... یا نگاهش کن به چشم خواهری...

تا که دیدی سیل جاری شد بگو... بس کن الان عشوه و عشوه گری...

روی خود محکم بگیر اندان چنان... کآسمان واماند از سیل آوری...

گرچه با این حرفها شیخ کبیر... آبروی شیخ ها را می بری...

لیک ممنونم برای طنز ما...دم به دم مضمون نو می پروری...

حال می فهمم چرا اشعار من... هر کجا دارد هزاران مشتری...

شیخ اگر کفر است آنچه گفته ام...کفر ما ها را تو در می آوری...

خر تصور کرده ای این قوم را...یا که خود بل نسبت خرها ، خری؟؟؟

گر شود سوراخ سقف آسمان... این چنین باید بگیری پنچری؟؟؟

بنده می پنداشتم هالوو منم... تو که از هر هالوویی ، هالوو تری...

- - پ.و. (*) شاعر خود، گوزن را به فتح گاف و واو می خواند شما هم جور دیگه ای نخونید!

+پ.ن.

*خواهرا مادرای محترم... یه قرار بذارین با یه تعداد آقایون ( البته حتما از نوع نامحرم) بریم رو یکی از این دشت ها و کویرا که می گن به آسمون نزدیک تره خودی نشون بدیم بلکه وضع گند این هوا سامون بگیره... چادر چاخچولا یادتون نره که یه وقت سیل نیاد!

* آب خوردن هم در تهران به دلایل کاملا تابلویی ممنوع... حالا ما هم با شهرهای دیگه هم دردیم!

*آقا امروز که اومدم شرکت خودکار زنجیریم نبود و اتودم رو میز پکیده بود... من مطمئنم کار کار این امریکای شیطان صفته... مطمئنم! 200%  می خواد بین من و همکارام تفرقه بندازه!

*شنیدم که بعد از جام جهانی خبرنگار جو زده IRIB در خیابان ها دوره افتاده بود و رابطه و نقش اسلام رو در فوتبال می پرسید.... بله دیگه!

++هواشناسی

هوا که گرم و گند و مزخرفه... ولی شما نگران نباشین انجمن اناث خیر طلب دارن یه فکری براش می کنن!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 تیر1389ساعت 9:27  توسط سپیده  | 

این روزها...


شنیدین به بعضی از آدما می گن عجب چرچیلیه؟؟؟ من که هم شنیدم هم به وضوح یکی شون رو هر روز دارم به چشم می بینم... تازه این چرچیل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده. و البته یه چیزی هم که انگار خیلی واضحه و من تازه فهمیدم این بوده که رابطه خوبی با خانمها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه. که این خصوصیتش بسی شبیه اون یارو ئه که می گم... یه بار یکی یه داستانی از چرچیل برام گفت که خیلی جالب بود، می گفت:
(نانسى آستور (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!
در مجلس عیش‌ حکومتى، وقتى چرچیل حسابى مست کرده بود؛ یکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ایش (فضولى براى سوژه تراشى) پیش او رفت که حالا دیگه حسابى پاتیل پاتیل شده بود، و در حالى که چرچیل سرش رو پایین انداخته بود و در عالم مستى چیزهاى نامفهومى زیر لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خندید؛ گفت: آقاى چرچیل! (چرچیل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچیل (خبرى از توجه چرچیل نبود)
(در شرایطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اینکه بیشتر ضایع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد) شما مست هستید، شما خیلى مست هستید، شما بى اندازه مست هستید، شما به طور وحشتناکى مست هستید!
چرچیل سرش رو بلند کرد در حالیکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خیره شد و گفت:
خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانید محترم!) شما زشت هستید، شما خیلى زشت هستید، شما بى اندازه زشت هستید، شما به طور وحشتناکى زشت هستید! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببینم تو چه غلطى مى‌کنى ... حالا خلاصه اینکه فکر کنم با این اوضاع اطرافمون خیلی چرچیل داریم...

 

+پ.ن.

حال برادری هم بد نیست... از درد در حالت غرغراسیون به سر می بره و به قول داداش مهدی وبلاگیم داره میره قاطی سانتال مانتالا و بکش و خوشگلم کن...

هر روز هی به ممیزی نزدیک تر می شیم و هی من استرس آلود تر... هنوز بعد سه سال به این ممیزی ها عادت نکردم... و صبا وقتی می رسم شرکت و میزم رو می بینم انگار یه کامیون آوار رو سرم خراب کردن و قیافه ام مچاله می شه... اگه این روزا زیاد سر نمی زنم و نمی خونم و کامنت نمی دم به بزرگی خودتون sorry... زیاد نمی رسم بیام نت... اوضاع به شدت قاراشمیشه شایدم غاراشمیشه ... نمی دونم یکی شونه!

++هواشناسی

هوای این روزا بگی نگی خوبه... نه اینکه خیلی خوب باشه ها... نه... فقط چون بد نیست خیلی خوبم نیست! گرم و آفتابی... گاهی شرجی و گرفته... همراه بادی گرم و غبار آلود...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 11:22  توسط سپیده  | 

دلشوره گی


تا خوب شدن حال برادر دوست داشتنی مان آپ کردن تعطیله...

حالمون از خوش نبودن حالش بسی خراب اندر خراب است... هرچند این عمل جهت زیبا نمودن صورت مبارکشون بوده ولی قلب ما رو به گلوگاه مون رسونده...

ساعت ۹:۳۰ صبح شنبه... داداش گلی تو اتاق عمل،بیهوش و من اینجا مضطرب و دلشوره زده... نمی دونم چرا زمان نمی گذره! و دلمان به سان سیر و سرکه می جوشد...

پدر مهربون خودشون به شخصه سر عمل حاضر شدن و این برای ما آرامش قلبی به همراه داره ولی به هر حال... هیییی

+پ.ن.

آقای نه چندان محترمی (اون آقا ابرو هَشتیه و کچله که فکر می کنه خیلی مهمه و کسیه واسه خودش) چند روز پیش در تلویزیون رسمی اونم اولین شبکه اش در مقابل دانشجویان دانشگاه های تهران در باب اینکه خانوم ها بچه دار نمیشن که هیکلشون به هم نخوره خیلی نامودبانه فرمودن: ای مُرده شور هیکلاتون رو ببره...

++هواشناسی

 هوا پَسه... خرابه... گرفته و ابریه... پشت پلکها پر شده از ابر بارون دار... خدا کنه نباره!

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 تیر1389ساعت 9:34  توسط سپیده 

flashback


نصف شب است. تو از کوچه می‌گذری. تک‌زنگ می‌زنی...بیدار می شوم، پیام میدهی: عشق من. اگر اتاق خواب بودی چراغ اتاق را روشن خاموش کن.

نور زرد از روی پرده‌ی آبی که بر سطح کوچه می‌افتد

Again x.x:خیلی عاشقانه هست عزیزم. دیوانه کننده است عشق من. دوست دارم هر چه زودتر همسر من باشی. و من با تو تمام رودخانه‌های جهان را از نزدیک ببینم. تمام پایتخت‌های جهان را زیر پا بگذارم و به عجایب هفتگانه سلامی دوباره کنم عشق من. تو خیلی عجیبی. از وقتی فهمیدم تو چقدر زیبایی کلا احساس می‌کنم عجایب جهان هشتگانه‌ست.

تک‌زنگ می‌زنی. پیام میدهی خانه بودی در را باز کن. می‌خواهم نهمین عجیبه‌ی جهان را در چشمت فرو کنم عشق من...

 Me: ......

+پ.ن.

سکوت

++هواشناسی

هوا خوب است و آفتابی...خشک است و متعادل...

و زندگی به سان گذشته پیش می رود... بی آنان که بودند و نیستند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 9:14  توسط سپیده  |